گلپونه ها یاداشت های تلخ نویس
سه‌شنبه 06 اردیبهشت 1390 :: 11:46 ::  نويسنده : golvajeha

دوش مـی‌آمــد و رخـســاره بـر افـروخــتــه بـــود

تـا کـجــا بـاز دل غـمـــــزده‌ای سـوخــتــه بــــــود

رسـم عـاشـق‌کُـشی و شیــوه‌ی شـهـر‌آشـوبی

جـامــه‌ای بـود کـه بـر قـامـت او دوخـتـه بــــــــود

جـان عـشّـاق سـپـنـد رخ خــود مـی‌دانـســــــت

و آتــش چـهــره بـدین کـار بـرافـروخــتــه بـــــــود

گـرچـه می‌گـفـت که زارت بـکُـشـم ، می‌دیــــدم

کـه نـهـانـش نـظـری بـا مـن دلـسـوخــتــه بــــود

کـفـر زلـفـش ره دیـن مـــی‌زد و آن سـنـگـیـن دل

در پـی‌اش مـشـعـلـی از چـهـره بـرافـروخـتـه بـود

دل بـسی خـون بـه کـف آورد ولـی دیـده بـریـخت

الله الله کـه تـلـف کـرد و کـه انــدوخــتــه بـــود !!!

یـار مـفـروش بـه دنـیـا کـه بـسـی ســـــود نـکـرد

آن کـه یـوسُـف بــه زرِ نـاســره بـفــــروخـتـه بــود

گفت و خوش گفت ؛ بـرو خرقـه بـسوزان حـافـظ

یـا رب ایـن قـلـب شـنـاسی ز کـه آمـوخـتـه بـــود

 

 

                                                   تحلیل در ادامه مطلب


  1. ( دوش = دیشب ، شب گذشته    -    برافروخته = سرخ ، آتشگون    -    تا = عاقبت ، سرانجام [ تا ببینیم]     -    غمزده = غمگین ، کسی که دچار غم عشق است ، عاشق ) قبلاً هم گفته بودیم که سرخی و برافروختگی چهره یا بخاطر "غازه" است یا "شرم عشق" یا " غرور جوانی" یا "مستی از شراب" ، بین چهره‌ی برافروخته و دل سوخته و غمزده رابطه زیبایی وجود دارد ، شب گذشت داشت می‌آمد که چهره‌اش گلگون و آتشناک بود ، تا ببینیم کجا دل غمگینی را به آتش عشق خود مبتلا کرده بود ؟!! "فرخی یزدی" می‌گوید : « دل که خونابه‌ی غم بـود و جگرگوشه‌ی درد    /    بر سر آتش جـور تو کبابش کردم »
  2. ( شهرآشوب = کسی که به خاطر زیبایی و جمالش شهر را به هم می ریزد ) در ادبیات و داستانهای عاشقانه‌ی ما یکی از ویژگیهای معشوق کشتن عاشق است اما نه این کشتن به معنی سر بریدن و نابود کردن بلکه ایجاد اشتیاق بیش از حد در عاشق و زیاد نزدیک نشدن به او تا آنجا که جان عاشق به امید وصال به لبش برسد ، "شهرآشوب" غوغا و فتنه‌انگیزی در کوچه و بازار ، البته نوعی شعر را هم "شهر آشوب" می‌گویند ؛ در اینجا هم حافظ این رسم عاشق کشی و شیوه‌ی غوغا در شهر افکنی را برازنده‌ی معشوق خود می‌داند ، "بر قامت او دوخته بود" اصطلاحاً به معنی برازنده‌ بودن است .
  3. ( آتش‌چهره = اضافه‌ی تشبیهی ) "اسفند سوختن" یا "اسفند دود کردن" برای دفع چشم زخم از آداب کهن ماست ، در شاهنامه هم آمده ، این رسم هنوز رایج است ؛ سوختن جان عاشقان را مانند سوختن اسفند ، دفع چشم زخم از خود می‌دانست ، و رخسار خود را مانند آتش به همین خاطر برافروخته بود . در بیت اول "دل" را سوخته ، در این بیت "جان" را می سوزاند و در بیت پنجم "عقل" را .
  4. ( زار = خوار و ذلیل    -    نظر = نگاه ، توجه    -    دلـسوخته = عاشق    -    نهانش = در نهان ، بطور پنهانی ) اگر چه بر زبانش می‌رفت که ؛ به تلخی و خواری جانت را می‌گیرم ، اما از چهره‌اش می‌خواندم که از درون و پنهانی به من عاشق توجه و عنایت دارد . این کشتن هم از آن کشتن هاست که وقتی کودکی بسیار شیرین و دوست داشتنی است ، می‌گوییم ؛ "می‌کشمت"
  5. ( کفر زلف = اضافه‌ی تشبیهی    -    ره دین زدن = دین را از میان بر داشتن ، کسی را از دین خارج کردن) "امام محمد غزالی" می‌گوید : « از زلف ظلمت و کفر فهم می‌کنند» چون متدین ها برای استدلال و عقل استفاده می‌کنند پس ره دین زدن در اینجا یعنی عقل را زایل کردن ، سیاهی زلف به کفر تشبیه شده است ، می‌گوید ؛ سیاهی زلفش راهزن دل و دین  بود و آن یار سنگدل چهره اش را همانند مشعلی در قفای گیسویش فروزان کرده بود تا راه را برای رهزنی زلفش روشن نماید . ( سیاهی زلف معشوق ما را از دین باز می دارد ، ما را عاشق می‌کند ) سنگدلی با کفر تناسب دارد .
  6. ( الله الله = شبه جمله است برای بیان شگفتی به معنی شگفتا ) بیت بسیار زیبایی است ، دل زجر بسیاری کشیده تا خون دلی حاصل کرده است و چشم آن خون را همراه با اشک ریخته و به هـدر داده است ، شگفتا که خون را دل به دست آورده و چشم آن را به هدر داده‌است ، همیشه با خواندن این بیت به یاد این دوبیتی "بابا طاهر" می‌افتم : « دلم از دست خوبان گیج و ویجه   /   مژه برهم زنم خونم بریـجه   /   دل عاشق مثال چوب تـر بی   / سـری سـوجـه ، سری خونابه ریـجـه » بین چشم و دل همیشه این ارتباط بوده
  7. ( زر ناسره = زر نا خالص ، طلای تقلبی ) این بیت تلمیحی به داستان "یوسف" (ع) دارد که برادران یوسف در برابر چند درهم بی‌ارزش او را به کاروانیان فرو ختند « آیه 25 سوره یوسف » در جایی خواندم که ؛ « روزی یوسف در کودکی خود را در آینه دید ، گفت دلم می خواهد من با این زیبایی اگر غلام بودم ، قیمتم چقدر بود ؟! و به خاطر این تکبر روزی به قیمت ناچیزی فروخته شد ، یار در این بیت می‌تواند معشوق یا دوست دنیایی یا معشوق ازل باشد : یار گرامی و ارزشمند است آن را حتی در برابر تمامی دنیا از دست مـده زیرا برادران یوسف که او را به سکه‌ی تقلبی فروختند سـود نکردند . سعدی هم می‌گوید : « دین به دنیا فروشان خرنـد ، یوسف را فروشند تا چه خرند !»
  8. ( خرقه سوختن = رسمی بوده است بین اهل تصوف که هنگامی که بلایی رفع می‌شده یا خبر خوشی دریافت می‌کرده‌اند از فرط شوق خرقه را از سر به در آورده و می‌سوزانده‌اند    -    خوش = در اینجا به معنی درست آمده‌است    -    قلب = ایهام دارد  1- وارونگی و دو رنگی  2- سکه و طلای تقلبی  3- دل سیاه ) حافظ در ابیات بالا صفاتی مانند ؛ "سنگدلی" ، "عاشق کسی" و . . . را به معشوق نسبت داده و گلایه‌هایی از یار دارد و این نشان از این دارد که هنوز دلش با یار یکی نیست ، لذا ؛ یار به او می‌گوید که برود و خرقه‌اش را بسوزاند ، این خرقه سوزی حافظ با خرقه سوزی صوفیان تفاوت دارد در اینجا حافظ باید خرقه‌ی دو رنگی و نفاق را بسوزاند نه خرقه‌ی زهد را ، می‌گوید ؛ معشوق به من گفت و درست هم گفت که حافظ برو این دو رنگی را دور بیانداز ، پروردگارا این آگاهی از دل را از چه کسی یاد گرفته‌است ؟!!

 



 
 
نویسندگان
پیوندها
آخرین مطالب
 
 
 
مشاهده صفحه جدید

نظرات کاربران

دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید

ثبت نام کاربران

در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید

قبلا ثبت نام کرده‌اید؟

ورود کاربران

خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید

حساب کاربری ندارید؟