|
درباره وبلاگ موضوعات آرشيو وبلاگ گلپونه ها یاداشت های تلخ نویس سال پیش تو را دربر داشتم ... رویای زیبای داشتنت ابدی بود دوشنبه 09 خرداد 1390 :: 09:52 :: نويسنده : golvajeha
گل پونه گل پونه رو به تو سجده می کنم دری به کعبه باز نیست پروانه ، ای از عشق و ناكامی نشانه
هما میر افشار
به دریا شکوه بردم از شب دشت
از این عمری که تلخ تلخ بگذشت
به هر موجی که گفتم از غم خویش
سری می زد به سنگ و باز می گشت
******** سکوت باید کرد این جا غریبه ها عجیب بی رحمند.....
*******
تازه می فهمم چرا غیبت به خوردن گوشت برادر مرده تشبیه شده...
با یک جمله پشت سرت خیلی چیزها خراب می شوند
خیلی چیزها....
مثلا اعصابت!!!!!
اعتبارت!
آرامشت
و خیلی چیزها....
*******
و من اسیر باورهای نادرست جامعه می شوم
و بر اساس این باور
بدبختی مقدم است بر تنهایی !!!!
دوشنبه 02 خرداد 1390 :: 16:32 :: نويسنده : golvajeha
"وقتی که شانه هایم در زیر بار حادثه می خواست بشکند... یک لحظه از خیال پریشان من گذشت بر شانه های تو..." " بر شانه های تو می شد اگر سری بگذارم..... وین بغض درد را از تنگنای سینه بر آرم به های های" به انتظار روز وصال دوباره.....که شانه هایت اندکی بکاهد از بار غم های بزرگ نبودنت...... " آن جان پناه مهر شاید که می توانست از بار این مصیبت سنگین آسوده ام کند..." نمیگویی ولی از چشم گویای تو میخوانم نمیخواهی شوم آگه ولی راز تو میدانم تودیگر نیستی آرام جان بیقرار من نمیسوزد دلت را ذره ای دیگر شرار من وجودی چون گل خامی بگو با من شرارت کو سراپا همچو پاییزی نسیم نوبهارت کو نمیخوانم ز چشمانت دگر آن شور و مستی را نمیخواند لبت در گوش من افسون هستی را چرا دیگر نمیریزی به پاس الفت دیرین به مینای لبان من شراب بوسه شیرین نمیتابی دگر چون شمع روشن بر شب تارم نمیبینی نمیدانی من دیوانه بیدارم نوایم بر نمیخیزد بسان چنگ خاموشم گلی پژمرده بر شاخم چو از خاطر فراموشم بگو با من اگر یاد آورم آن آشنایی را چسان باور کنم ای نازنین من جدایی را افسانه ساز شهر تنهایی منم من
افتاده در گرداب رسوایی منم من
دوشنبه 02 خرداد 1390 :: 16:06 :: نويسنده : golvajeha
من پذیرفتم که عشق افسانه است این دل درد آشنا دیوانه است می روم شاید فراموشت کنم با فراموشی هم آغوشت کنم می روم از رفتن من شاد باش از عذاب دیدنم آزاد باش گرچه تو تنها تو از ما می روی آرزو دارم ولی عاشق شوی آرزو دارم بفهمی درد را تلخی برخوردهای سرد را
در شهر عشق قدم می زدم . گذرم افتاد به قبرستان عاشقان . خیلی تعجب کردم . پیش خودم گفتم : ((یعنی اینقدر قلب شکسته وجود داره !)) که یک دفعه متوجه قلبی شدم که تازه خاک شده بود . جلو رفتم . برگ های روی قبر را کنار زدم که برایش دعا کنم . وای چی می دیدم ...!! باورم نمی شد . قلب همان کسی بود که چند سال پیش دل مرا شکسته بود !.
|
||