|
درباره وبلاگ موضوعات آرشيو وبلاگ گلپونه ها یاداشت های تلخ نویس شنبه 27 آبان 1391 :: 22:12 :: نويسنده : golvajeha
چهارشنبه 24 آبان 1391 :: 15:21 :: نويسنده : golvajeha
گلپونه های وحشی دشت امیدم وقت سحر شد جان من.جانم تویی,نگذرم از جان خویش گر چه شرط اول اندر عشق ترک جان بُود به همراه هر نسیم پائیزی.هر شقایق دریایی همراه باهر قطره ی باران ,دسته گلی خوشبو از دریای عشق و محبت چیده, با هدیه ای زیبا,هدیه ای به نام محبت.به نام سلام.به تو تقدیم میکنم.
امید آن دارم که دست سرد وبی ترحم روزگار گلهای شادی و امید , برگ های سبز و پر طراوت زندگی ات را دستخوش تزلزل و زردی خزان نگراید و قلبت گرم و پر حرارت باشد تا سردی و بی رنگی زمستان نتواند در آن رخنه کند.
منم به لطف و کرم خداوند باریتعالی بد نیستم.,هیچ ناراحتی ندارم بجز دوری شما. نامه ات ای امیدجان رسید , آنچه دل را آرزو بود رسید همچو جان آن را گرامی داشتم,خواندم و بر سینه ام بگذاشتم چون که این نامه از سوی تو بود پیش من یاد آور روی تو بود عزیزجون در این غروب پائیز ,در این تنهایی خوف آور, در این خزان باز بر طپش و دلنگرانیهای من افزوده شده. به فردا و فرداهای نیامده و ناشناخته می اندیشم.به قول تو چه خوب بود اگر می تونستیم چند صباح اونورتر را ببینیم . در هر حال باید صبور بود, دید که دست تقدیر و سرنوشت چه چیزهایی را برامون رقم زده... ********** با دلی پر از محبت,صدق و صفا در من طلوع کردی.آن هنگامی که نسیم محبت و دوستی در ما ورزید, یکدیگر را شناختیم . ولی افسوس که به یاد روزهای تلخ جدایی و فراق نبودیم که چه زود فرا میرسند.
اگر صد سال بعد از مرگم,قبرم را بشکافی اگر قلبم را یافتی خواهی دید که به روی آن نوشته فقط تو را دوست دارم. هر روز هنگام غروب در ساحل محبت, چشم به افق, به دور دستها دارم,تُورا در قطرات اشکی که چشمانم را فرا میگیرد تجسم میکنم هر روز در غروب آفتاب نامت را بر کوها و رودها روان میسازم تا آنها نیز بدانند تو الهه هستی بخش تو الهه ناز منی. از گفتارت خواندم صداقت را دوستی را تو یک روز آمدی با تمام مهربانی ها و من خواندم از نگاهت راز و معمای هستی را ومن با قلب بیمارم,پذیرفتم همه خوبی و مهرت را
گویند مرگ سخت است, راست گفته اند سخت است ولی سخت تر از انتظار نیست
چهارشنبه 24 آبان 1391 :: 14:27 :: نويسنده : golvajeha
گاه دلتنـــــــگ می شوم دلتنـگتر از تمام دلتنگـــــــــی ها
زندگی اقیانوس متلاطمی است که در کلیه ی فصول می غلتد .در کشاکش امواج این اقیانوس تنها شناگرانی به ساحل موفقیت میرسند که بازوان موج شکن و دیدگانی پر فروغ دارند .چه خوب بود که جسمم اسیر روح پیر و دلسرد وخسته نبود,چه خوب بود فرشته ی شادمانی,امید,ولبخند سعادت آمیزش را از من دریغ نمیکرد دریغ که دارای روحی افسرده وماُیوسم.چه میخواهم و چه میجویم, نمیدانم. کاش می توانست چیزی در این دنیا مرا مجذوب خود سازد/ در بهت و سکوت عجیبی زندگی میکنم . افسوس که عشق هم به من توجهی نکرده است و نخواسته این روح سرگردان با فروغ خود گرم کند چه ساعات طویلی دارد این ایام .چه شبها که با چشمانی پر از حسرت و غم لبریز از اشک به ستارگان آسمان خیره شدم و آنان نیز مرا خیره خیره مینگریستند وچشمک زنان مرا به یکدیگر نشان میدادند.چه رابطه ی مرموزی بین روح من باغم وجود دارد نمیدانم چرا روح من چنین بیمار است .شاید تقدیر چنین است جرخ گردون روزگار برای افرادی چون من چنین خواسته آخر زندگی چیست اگر با خوبی و عشق و علاقه ترکیب نشود.دریغا که فقط غم است وحسرت. نمیدانم که هرگز این میله های فولادین زندان غم در هم شکسته خواهد شد. صدای سوسویی چراغ قلبم را به شدت میلزاند وخاطرات را دوباره زنده میکند صدای شوم جغد ها این بار نه از ویرانه ها بلکه از آبادیها و روشنیها به گوش میرسد.
آرزوی من آرزوی توست.امید من امید توست.نمیدانم به من چگونه می اندیشی, درونم یکپارچه آتش است آتش عشق تو برای همیشه در قلب من زبانه میکشد و لحظه به لحظه علاقه ام به تو بیشتر میشود .کلمات ناقص تر از آنند که بتوانند آینه ی دل من گردند.من از دوستی با تو از عشق ورزیدن به تو بزرگترین سود ها را برده ام. من در این دنیای فانی و بی رحم محبت را در وجود تو جستم,محبت را از نگاه تو خواندم و از سخنانت آن را بوئیدم و به تو پناه آوردم پس ای فرشته عشق و مهر وقتی با تو باشم از مصاحبت با تو از گفتار شیرین تو از اخلاق دلپذیر تو بهره مند میشوم و هنگامی که از تو دورم در عالم اندیشه و خیال دیوانه تو ام . شب و روز را با تو و اندیشه تو میگذرانم به خاطر تو زندگی میکنم و در عشق تو ثابت قدم و پایدارم. تو را دوست دارم زیرا در تو بسیاری از خوشبختی های جهان را جمع میبینم.در صورت تو مظهر جمال زیبای محبت را مشاهده مینمایم.ای کاش میتوانستیم از این دوران کوتاه وزود گذر به سعادت جاودانی برسیم.زندگی و هستی چون برق آسمانی ظاهر و برای لحظه ی کوتاهی چشم ما را خیره کرد و سپس برای همیشه ما را در تاریکی ابدی و ظلمت جاودانی باقی میگذارد .آنچه در سینه دارم در این جمله تمام نمیشود چه کنم که برای ابراز عطش دل همین جمله ها را داریم و تو آن را بپذیر.دوستت دارم.تویی بهترینم صمیمی ترینم جمعه 19 آبان 1391 :: 01:23 :: نويسنده : golvajeha
رفتن دلیل نبودن نیست .... در آسمان تو پرواز میکنم عصری غمگین و غروبی غمگینتر در پیش من بیزار از خود و از کرده خویش دل نامهربانم را به دوش میکشم تا آن سوی مرزهای انزوا پنهانش کنم . در اوج نیزارهای پشیمانی به ابرهای سیاه و سرگردان .. که با من از یک طایفه اند سلام میگویم.... ...تو باور نکن اما من عاشقم. رفتن دلیل بر نبودن نیست ... در غروب آسمان تو شاید ... در شب خوشتن چگونه بی تو گم شوم ترا تا فردا تا سپیده با خود خواهم برد ... وبا یاد تو ... وبا عشق تو ... خواهم مرد. ...تو باور نکن اما من عاشقم
|
||