|
درباره وبلاگ موضوعات آرشيو وبلاگ گلپونه ها یاداشت های تلخ نویس
برای عشق تمنا کن ولی خار نشو. برای عشق قبول کن ولی غرورتت را از دست نده . برای عشق گریه کن ولی به کسی نگو. برای عشق مثل شمع بسوز ولی نگذار پروانه ببینه. برای عشق پیمان ببند ولی پیمان نشکن . برای عشق جون خودتو بده ولی جون کسی رو نگیر . برای عشق وصال کن ولی فرار نکن . برای عشق زندگی کن ولی عاشقونه زندگی کن . برای عشق بمیر ولی کسی رو نکش . برای عشق خودت باش ولی خوب باش
![]() داستان و حکایات و ضربالمثل های قدیمی و محلی.جملات بزرگان .ترانه های محلی.لقمان حکیم.بهلول.ایرج میرزا
چهارشنبه 29 آذر 1391 :: 23:50 :: نويسنده : golvajeha
حکایت خودکشی شیرین حجی حجی گفت: استاد حجی رساله دلگشا - عبید زاکانی چهارشنبه 29 آذر 1391 :: 22:31 :: نويسنده : golvajeha
___________________$$$$$$$ چهارشنبه 29 آذر 1391 :: 21:49 :: نويسنده : golvajeha
خرم آنروز كز اين منزل ويران بروم . راحت جان طلبم وز پي جانان بروم
خرم آن روز کزین منزل ویران بروم راحت جان طلبم وز پی جانان بروم گر چه دانم که به جایی نبرد راه غریب من به بوی خوش آن زلف پریشان بروم... دلم از وحشت زندان سکندر بگرفت رخت بربندم و تا ملک سلیمان بروم... نازکان را چو غم حال گرفتاران نیست* ساربانا مددی تا خوش و آسان بروم ور چو حافظ نبرم ره ز بیابان بیرون همره کوکبه آصف دوران بروم دوشنبه 27 آذر 1391 :: 15:04 :: نويسنده : golvajeha
مــائیم و مــی و مطــرب و این کنـج خــراب یکشنبه 26 آذر 1391 :: 15:43 :: نويسنده : golvajeha
*********************************************************************** یارب تو او را همچو من بر غم گرفتارش مکن . .
******************************************************
******************************************************
روی قلبی نوشته بودن شکستنی است ؛ مواظب باشید !!!
چه شباهت متفاوتی بیت ماست ، تو دل شکسته ای ؛ من دلشکسته ام !
حرفی نزنی ! طاقت جنجال ندارم / بدجور شکسته ست دلم حال ندارم
میخواهم فاصله ها را بشکنم تا به تو برسم ، ولی افسوس فاصله ها درست برعکس دلها شکستنی نیستند !!!
آفتاب پنجره را میشناسد حتی اگر بسته باشد
کاش میشد عشق را آغاز کرد / با هزاران گل یاس آن را ناز کرد
دلم شکسته تر از شیشه های شهر شماست / شکسته باد آنکه دلش این چنین می خواست
دلی که شکستی را گچ چاره نکرد ، گِل گرفتمش !
خوشا از بند دام عشق رستن / ز دست بی وفایان دل گسستن
آه از این دل ، آه از این جام امید / عاقبت بشکست و کس رازش نخواند
در انتظار دیدنت به دشت غم نشسته ام / رها نکن دل مرا ، بیا که دل شکسته ام
دلم ز نازکی خود شکست در غم عشق / وگرنه از تو نیاید که دل شکن باشی
تو را با دیگری دیدم که بی من شادمان بودی / گمانم بود بی احساسی و تو بیش از آن بودی
دست بردار از این جنگ نا برابر
من همین یک دانه دل دارم بفرما بشکنش / کوزه ای از آب و گل دارم بفرما بشکنش
کاش میشد بعضی ها کمی انسان بودند و چشمان کور خود را باز میکردند و اگر شهامت داشتند دل انسانها را با شکستن دل دیگر انسانها مثلا شاد نمیکردند !
شکستن یک دل چقدر قدرت میخواست که پنداشتی تو قویترین بودی ؟
رفتنت آغاز ویرانیست حرفش را نزن / ابتدای یک پریشانی است حرفش را نزن
اگه یه وقت دلمو شکستی فدای سرت ! فقط کفش بپوش که شکسته هاش تو پات نره
بشکست دلم ، کسی صدایش نشنید ؛ آری دل من بیصدا می شکند !
ستاره ها وقتی میشکنن میشن شهاب / اما دلی که میشکنه میشه یه سوال بی جواب
دیگه تو رو ندارم ، تو رو از من گرفتن / گفتن فراموشت کنم ، منو دست کم گرفتن جمعه 24 آذر 1391 :: 22:35 :: نويسنده : golvajeha
وعشق هدیه ایست جاودانی. ومن چه عاجزانه افق های طلایی نگاهت رابا هزارتمناجستجومی کنم وقصه تنهایی رادرآسمان آبی نگاهت موج می زد،بارانی ازعشق بودبرای باغ رویاهایم، ودل چه بی قراربرای نگاه عاشقت می تپد. دردل شب های تاریک وجودم به جستجوی روشنایی شمع وجودت می گردم. به آفتاب گردانی می مانم که هرصبح به امیدآفتاب وجودتوسرازخواب بر می دارد. وخوب می دانم بی توگلبرگهای نازک وجودم رابادسردخزان درهم فرو می ریزد،وجوانه های ناشکفته امیدم به دورازتومی خشکد. امابااین اوصاف می دانم،قلبم کوچک ترازآنی است که ظرفیت خوبی های توراداشته باشد، امادرسکوت پرازفریادخود می گریم ومی گویم؛باهمین قلب کوچک،به وسعت تمام خوبی ها وسادگی هایت دوستت دارم... جمعه 24 آذر 1391 :: 21:44 :: نويسنده : golvajeha
بی تو ، مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم جمعه 17 آذر 1391 :: 10:04 :: نويسنده : golvajeha
وای که امروز من چه شبی خواهد شد نمیدانی اگر با ستاره باشم چه خواهد شد اگر دست در دست،قدم هایم میان جفت پاهایش اگر چشم در چشم،به دنبال عطر شبانگاهی اگر در این خط جز درد چیزی نیست اگر خانه ام در جز به کلیدی از سادگی ها راه ندارد در این سرمنزل که جز سایه،جز ابهام و تردید اگر در سرزمین هزاران رنگ،زیر ریزش باران نور صبحگاهی فریاد زدم وای بر سرزمینم،خانه و جانم،دنیایم ویران است وای بر مردم،که سنگ و سگ را به رویم باز کردند وای بر روحم،عریان و زجر دیده شیون می کند ای آدم ها به خود آیید ز هر سو می رسد آوای فریادی به یاد آورید ما بودیم خنیانگر افسانه ی شبانگاهی حال که حتی مرغ شبخوان می دریغد از ما آوازی ای مردم منم آن طفل مسکین دیروز و مردتنهای امروزی دیگر خانه ام به روی نور حتی پنجره ای ندارد دیگر حتی دیوار خانه ام موش ندارد که داستان گریه هایم را بشنود گوشی ز تو میپرسم ای مردتنها،ای بانوی گریان!در چه حالی یا سر به سنگ میکوبی یا رد اشک را ز گونه می ربایی در این چند خط جز درد و مرگ اثر نمی یابی اما بدان از پس هرزندگی مرگ است،تو روزی نا امید خواهی شد اما پس از مرگ نیز تولدی خواهد بود،پرتوی امید از میان نا امیدی می درخشد برگ نو بر پایه ی درخت خشک خوب میروید هنوز اگر امید داری به این خاکستر تیره فوتی کن می دانم نا امیدم نخواهی کرد می دانم که با دیدن رنگ شعله تو نیز امیدوار خواهی شد
|
||