|
درباره وبلاگ موضوعات آرشيو وبلاگ گلپونه ها یاداشت های تلخ نویس جمعه 19 فروردین 1390 :: 08:42 :: نويسنده : golvajeha
من اگر دیوانه ام ...
با زندگی بیگانه ام .. مستم اگر یا گیج و سرگردان و مدهوشم ! اگر بی صاحب و بی چیز و ناراحت خراب اندر خراب و خانه بر دوشم ! اگر فریاد منطق هیچ تاثیری ندارد ... در دل تاریک و گنگ و لال و صاحب مرده ی گوشم !!... به مرگ مادرم (( مردم )). شما ای مردم عادی ... که من احساس انسانی خود را بر سرشک ساده ی رنج فلاکت بارتان بی شبهه مدیونم میان موج وحشتناکی از بیداد این دنیا در اعماق دل اغشته با خونم ... هـــــــزاران درد دارم ... 4/4/77
می شود روزی كه بی من روزها را سر کنی می شود روزی كه مرگ عشق را باور کنی می شود روزی بجای من در کنار عکس من شعر های كهنه ام رامو به مو از بر كنی
هرگز نمي گيرد كسي در قلب من جاي تو را هرگز نديدم بر لبي لبخند زيباي تو را خورشيد عشق تو هنوز سوزد مرا در كوي راه زندگي روشن كند راه مرا پنجشنبه 18 فروردین 1390 :: 14:14 :: نويسنده : golvajeha
لطف پنهانی او ... در حق من ... بسیار است
فرصت دیدن گل ... آه ...که بسیار ... کم است وارزوی دل مرغان چمن ... بسیار است دل من ... در هوس سرو سمن رخساریست
ورنه بر طرف چمن ... سرو و سمن ... بسیار است یار ... ساقی شد و صد توبه ... به یک حیله ... شکست حیله انگیزی آن ... عهد شکن ... بسیار است وحشی از من ... مطلب صبر ... بسی ... در غم دوست اندکی ... گر بودم صبر ... ز من ... بسیار است
گر به ظاهر ... سخنش نیست ... سخن ... بسیار است پنجشنبه 18 فروردین 1390 :: 14:06 :: نويسنده : golvajeha
دوستان، شرح پریشانی من گوش کنید... داستان غم پنهانی من گوش کنید
قصه ی بی سر و سامانی من گوش کنید ... گفت و گوی من و حیرانی من گوش کنید
شرح این آتش جانسوز نگفتن تا کی؟
سوختم، سوختم، این راز نهفتن تا کی؟
روزگاری من و دل ساکن کویی بودیم ... ساکن کوی بت عربده جویی بودیم
عقل و دین باخته دیوانه ی رویی بودیم ... بسته ی سلسله ی سلسله مویی بودیم
کس در آن سلسله غیر از من و دل بند نبود
یک گرفتار از این جمله که هستند نبود
نرگس غمزه زنش اینهمه بیمار نداشت ...سنبل پر شکنش هیچ گرفتار نداشت
اینهمه مشتری و گرمی بازار نداشت ... یوسفی بود ولی هیچ خریدار نداشت
اول آن کس که خریدار شدش من بودم
باعث گرمی بازار شدش من بودم
عشق من شد سبب خوبی و رعنایی او ... داد رسوایی من شهرت زیبایی او
بسکه دادم همه جا شرح دلارایی او... شهر پر گشت ز غوغای تماشایی او
این زمان عاشق سر گشته فراوان دارد
کی سر برگ من بی سر و سامان دارد؟
چاره اینست و ندارم به از این رای دگر ... که دهم جای دگر دل به دلارای دگر
چشم خود فرش کنم زیر کف پای دگر ... بر کف پای دگر بوسه زنم جای دگر
بعد از این رای من اینست و همین خواهد بود
من بر این هستم و البته چنین خواهد بود
پیش او یار نو و یار کهن هر دو یکی است ... حرمت مدعی و حرمت من هر دو یکی است
قول زاغ و غزل مرغ چمن هر دو یکیست ... نغمه ی بلبل و غوغای زغن هر دو یکیست
این ندانسته که قدر همه یکسان نبود
زاغ را مرتبه ی مرغ خوش الحان نبود
چون چنین است پی کار دگر باشم به... چند روزی پی دلدار دگر باشم به
عندلیب گل رخسار دگر باشم به ... مرغ خوش نغمه ی گلزار دگر باشم به
نو گلی کو که شوم بلبل دستان سازش
سازم از تازه جوانان چمن ممتازش
آن که بر جانم از او دم به دم آزاری هست ... میتوان یافت که بر دل زمنش باری هست
از من و بندگی من اگرش عاری هست ... بفروشد که به هرگوشه خریداری هست
به وفاداری من نیست در این شهر کسی
بنده ای همچو مرا هست خریدار بسی
مدتی در ره عشق تو دویدیم، بس است ... راه صد بادیه ی درد بریدیم، بس است
قدم از راه طلب باز کشیدیدم، بس است... اول و آخر این مرحله دیدیم، بس است
بعد از این ما و سر کوی دلارای دگر
با غزالی به غزل خوانی و غوغای دگر
تو مپندار که مهر از دل محزون نرود ... آتش عشق به جان افتد و بیرون نرود
وین محبت به صد افسانه و افسون نرود ... چه گمان غلط است این برود، چون نرود
چند کس از تو و یاران تو آزرده شود
دوزخ از سردی این طایفه افسرده شود
ای پسر چند به کام دگرانت بینم ... سرخوش و مست ز جام دگرانت بینم
مایه ی عیش مدام دگرانت بینم ... ساقی مجلس عام دگرانت بینم
تو چه دانی که شدی یار چه بیباکی چند
چه هوسها که ندارند هوسناکی چند
یار این طایفه ی خانه بر انداز مباش ... از تو حیف است، به این طایفه دمساز مباش
میشوی شهره، به این فرقه هم آواز مباش ... غافل از لعب حریفان دغا باز مباش
به که مشغول به این شغل نسازی خود را
این نه کاری است، مبادا که ببازی خود را
در کمین تو بسی عیب شماران هستند... سینه پر درد زتو کینه گذاران هستند
داغ بر سینه زتو س
پنجشنبه 18 فروردین 1390 :: 14:03 :: نويسنده : golvajeha
پنجشنبه 18 فروردین 1390 :: 13:52 :: نويسنده : golvajeha
ای گل تازه که بویی ز وفا نیست تورا ... خبر از سرزنش خار جفا نیست تورا رحم بر بلبل بی برگ و نوا نیست تورا ...التفاتی به اسیران بلا نیست تو را ما اسیر غم و اصلا غم ما نیست تورا ... با اسیر غم خود رحم چرا نیست تورا؟ فارغ از عاشق غمناک نمیباید بود... جان من، اینهمه بی باک نمیباید بود... همچو گل چند به روی همه خندان باشی؟ ... همره غیر به گلگشت و گلستان باشی؟ هر زمان با دگری دست و گریبان باشی؟ ... زان بیاندیش که از کرده پشیمان باشی جمع با جمع نباشند و پریشان با شی... یاد حیرانی ما آری و حیران باشی ما نباشیم، که باشد که جفای تو کشد؟ به جفا سازد و صد جور برای تو کشد؟ شب به کاشانه ی اغیار نمیباید بود ... غیر را شمع شب تار نمیباید بود همه جا با همه کس یار نمیباید بود ... یار اغیار دل آزار نمیباید بود تشنه ی خون من زار نمیباید بود ... تا به این مرتبه خونخوار نمیباید بود من اگر کشته شوم باعث بد نامی توست موجب شهرت بی باکی و خود کامی توست دیگری جز تو مرا اینهمه آزار نکرد ... جز تو کس در نظر خلق مرا خار نکرد آنچه کردی تو به من هیچ ستمکار نکرد ... هیچ سنگین دل بیداد گر این کار نکرد این ستمها دگری با من بیمار نکرد ... هیچکس اینهمه آزار من زار نکرد گر ز آزردن من هست غرض مردن من مردم، آزار مکش از پی آزردن من جان من سنگدلی، دل به تو دادن غلط است ... بر سر راه تو چون خاک فتادن غلط است چشم امید به روی تو گشادن غلط است ... روی پر گرد ( برگرد ) به راه تو نهادن غلط است رفتن اولی است ز کوی تو، ستادن غلط است ... جان شیرین به تمنای تو دادن غلط است تو نه آنی که غم عاشق زارت باشد چون شود خاک بر آن خاک گذارت باشد مدتی هست که حیرانم و تدبیری نیست ... عاشق بی سر و سامانم و تدبیری نیست از غمت سر به گریبانم و تدبیری نیست ... خون دل رفته به دامانم و تدبیری نیست از جفای تو بدینسانم و تدبیری نیست... چه توان کرد؟ پشیمانم و تدبیری نیست شرح درماندگی خود به که تقریر کنم؟ عاجزم، چاره ی من چیست؟ چه تدبیر کنم؟ نخل نو خیز گلستان جهان بسیار است ... گل این باغ بسی، سرو روان بسیار است جان من، همچو تو غارتگر جان بسیار است ... ترک زرین کمر موی میان بسیار است بالب همچوشکر،تنگ دهان بسیاراست ... نه که غیر از تو جوان نیست، جوان بسیار است دیگری اینهمه بیداد به عاشق نکند قصد آزردن یاران موافق نکند مدتی شد که در آزارم و میدانی تو ... به کمند تو گرفتارم و میدانی تو از غم عشق تو بیمارم و میدانی تو ... داغ عشق تو به جان دارم و میدانی تو خون دل از مژه میبارم و میدانی تو ... از برای تو چنین زارم و میدانی تو از زبان تو حدیثی نشنودم هرگز از تو شرمنده ی یک حرف نبودم هرگز مکن آن نوع که آزرده شوم از خویت ... دست بر دل نهم و پا بکشم از کویت گوشه ای گیرم و منبعد نیایم سویت...نکنم بار دگر یاد قد دلجویت دیده پوشم ز تماشای رخ نیکویت ... سخنی گویم و شرمنده شوم از رویت بشنو این پند و مکن قصد دل آزرده ی خویش ورنه بسیار پشیمان شوی از کرده ی خویش چند صبح آیم و از خاک درت شام روم؟ ... از سر کوی تو خود کام به ناکام روم؟ صد دعا گویم و آزرده به دشنام روم؟ ... از پی ات آیم و با من نشوی رام روم؟ دور دور از تو من تیره سر انجام روم ... نبود زهره که همراه تو یک گام روم کس چرا اینهمه سنگین دل و بدخو باشد؟ جان من، این روشی نیست که نیکو باشد از چه با من نشوی یار، چه میپرهیزی؟ ... یار شو با من بیمار، چه میپرهیزی؟ چیست مانع ز من زار، چه میپرهیزی؟ ... بگشا لعل شکربار، چه میپرهیزی؟ حرف زن ای بت خونخوار، چه میپرهیزی؟ ... نه حدیثی کنی اظهار، چه میپرهیزی؟ که تورا گفت به ارباب وفا حرف مزن؟ چین بر ابرو زن و یکبار به ما حرف مزن؟ درد من کشته ی شمشیر بلا میداند ... سوز من سوخته ی داغ جفا میداند مسکنم ساکن صحرای فنا میداند ... همه کس حال من بی سر و پا میداند پاکبازم، همه کس طور مرا میداند ... عاشقی همچو منت نیست، خدا میداند چاره ی من کن و مگذار که بیچاره شوم سر خود گیرم و از کوی تو آواره شوم از سر کوی تو با دیده ی تر خواهم رفت ... چهره آلوده به خوناب جگر خواهم رفت تا نظر میکنی از پیش نظر خواهم رفت... گر نرفتم ز درت شام، سحر خواهم رفت نه که این بار چو هر بار دگر خواهم رفت... نیست باز آمدنم باز اگر خواهم رفت از جفای تو من زار چو رفتم، رفتم لطف کن لطف که این بار چو رفتم، رفتم چند در کوی تو باخاک برابر باشم؟ ... چند پامال جفای تو ستمگر باشم؟ چند پیش تو به قدر از همه کمتر باشم؟ ... از تو چند ای بت بد کیش مکدر باشم؟ میروم تا بسجود بت دیگر باشم ... باز اگر سجده کنم پیش تو کافر باشم خود بگو کز تو کشم ناز و تغافل تا کی؟ طاقتم نیست از این بیش، تحمل تا کی؟ سبزه ی دامن نسرین تورا بنده شوم ... ابتدای خط مشکین تورا بنده شوم چین بر ابرو زدن و کین تورا بنده شوم ... گره ابروی پر چین تورا بنده شوم حرف نا گفتن و تمکین تورا بنده شوم ... طرز محبوبی و آیین تورا بنده شوم الله، الله، ز که این قاعده آموخته ای؟ کیست استاد تو، اینها ز که آموخته ای؟ اینهمه جور که من از پی هم میبینم ... زود خود را به سر کوی عدم میبینم دیگران راحت و من اینهمه غم میبینم ... همه کس خرم و من درد و الم میبینم لطف بسیار طمع دارم و کم میبینم... هستم و آزرده و بسیار ستم میبینم خرده بر حرف درشت من آزرده نگیر حرف آزرده درشتانه بود، خرده مگیر آنچنان باش که من از تو شکایت نکنم ... از تو قطع طمع لطف و عنایت نکنم پیش مردم ز جفای تو حکایت نکنم ... همه جا قصه ی درد تو روایت نکنم دیگر این قصه ی بی حد و نهایت نکنم... خویش را شهره ی هر شهر و ولایت نکنم خوش کنی خاطر وحشی به نگاهی، سهل است سوی تو گوشه ی چشمی ز تو گاهی سهل است
پنجشنبه 18 فروردین 1390 :: 13:37 :: نويسنده : golvajeha
ابر آمد و باز بر سر سبزه گریست بی باده گلرنگ نمی باید زیست امروز که این سبزه تماشاگر ماست تا سبزه ی خاک ما تماشاگه کیست
پنجشنبه 18 فروردین 1390 :: 12:01 :: نويسنده : golvajeha
نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد $$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$ تا تو رفتی همه گفتند
پنجشنبه 18 فروردین 1390 :: 11:52 :: نويسنده : golvajeha
|
||